1096- شب یلدا

به نام هستي بخش - بهروز فرهادیان – 27 اذر 1402

شب یلدا

مجموع حوادث ، باورها ، تاریخ پیشین و . . . هویت یک ملت را شکل می دهد . از بین بردن یا نبود هر کدام از آنها می تواند لرزشی در هویت یک ملت ایجاد کند .

این روزها به تاریخ و حادثه مهمی نزدیک می شویم . از گذشته بسیار دور ایرانیان کوتاه شدن طول شب را جشن می گرفتند و با امید و دلخوشی بیشتر زندگی را جوشان می کردند .

شب یلدا در واقع نشانه ای از گسترش نور و روشنایی و امید است . شب یلدا پایان طولانی بودن ظلمت و تاریکی است و در این شب خانواده ها و خویشاوندان گرد هم می آیند و جشن و سرور برپا م کنند .

این شب بر همگان مبارک باد و بکوشیم که بخوبی از آن حمایت کنیم .

1095- آخر شاهنامه

بنام خدا - بهروز فرهادیان – 28 خرداد 1398

آخر شاهنامه

ضرب المثل های مختلفی وجود دارد که برای بیان برخی افکار و اندیشه ها کاربرد دارد . اینها جملاتی کوتاه ولی معانی گسترده دارند . این جملات کوتاه اختصاص به یک زبان ندارد . در بین ایرانیان ضرب المثل معروفی است که منشاء گوناگونی برای آن قائل شده اند . روشن ترین علت رواج این ضرب المثل را به اعراب نسبت می دهند اما می گویند در هیچ منبع معتبری این معنی بیان نشده است . حتی اگر چنین باشد ، دلیلی ندارد که از این معنی غافل شویم .

شاهنامه فردوسی یکی از آثار جاودانۀ جهانی است که در اواخر کتاب به شکست ایرانیان در برابر سپاه عرب اشاره کرده است . چیزی که برای اعراب خوشایند است و تصور می شود همین امر سبب پیدایش ضرب المثل شده است . فردوسی در شاهنامه می نویسد :

چو با تخت منبر برابر کنند

همه نام بوبکر و عمر کنند

برابری منبر با تخت سلطنت در واقع پایان حاکمیت پادشاهی است که پس از جنگ حاصل شد اما ایرانیان در نبردی مداوم به حاکمیت اعراب پایان دادند و از زبان و فرهنگ خویش ، پاسداری کردند حال آنکه بسیاری کشورها تسلیم شدند و به فرهنگ خویش پشت کردند .

1094- واژه غلط و بی معنی گاهاً

به نام هستي بخش - بهروز فرهادیان – 21 تیر 1402

واژه غلط و بی معنی گاهاً

زبان فارسی واژه های متعدد و کثیری دارد که در بیان توصیف اندیشه ها و افکار و توصیف و تشریح طبیعت بکار می رود . این زبان مانند سایر زبانهای دنیا اصول و ضوابطی دارد که تبعیت از آنها الزامی است . اما برخی نویسندگان واژه هایی بکار می گیرند که نشان از بی توجهی به این اصول دارد . مثلا ً در نوشته ای درباره ذهن که مطالب ارزشمند و مفیدی بیان کرده بیش از بیست بار واژه غلط و بیمعنی و خلاف اصول زبان فارسی (گاهاً) استفاده شده است . کلمه ای که دارای حرف فارسی "گ" و علامت تنوین عربی است ! واقعاً چه لزومی در بکارگیری این واژه غلط است ؟ا

1093- احتمال جنگ ایرانی ها با افغانی ها

به نام هستي بخش - بهروز فرهادیان – 15 مهر 1402

احتمال جنگ ایرانی ها با افغانی ها

بر اساس تجارب تاریخی می توان گفت

جنگ ایرانیان با افغانی ها رخ خوهد داد .

ورود بیش از شش میلیون افغانی به کشور ایران

و سکوت یا بی تفاوتی برخی مسئولان ارشد

حکایت از آینده ای دردناک دارد .

وقتی ورود حتی یک نفر به کشور

مشروط به ارائه شناسنامه ، گذرنامه و . . . می باشد

چطور بیش از شش میلیون افغانی بدون هیچ مدرکی وارد کشور می شوند

و از مسکن رایگان ، مواد غذایی رایگان و . . بهره می برند

در حالیکه برخی مردم کشور میزبان بسیار نیازمندترند؟!!

1092- برخی واژه های زبان بختیاری

به نام هستي بخش - بهروز فرهادیان – 27 مهر 1400





برخی واژه های زبان بختیاری

آخرین تغییرات 4 دی 1402

برخی کلمات از جمله کلمات بسیار قدیمی را مادرم بیان کرده

که از ایشان بسیار سپاسگزارم و البته نگارنده مسئول همه اشتباهات است.

خواهشمند است موارد اشتباه در معانی یا اشکال در نگارش را ذکر کنید . متشکرم



الف با کلاه :

آ (وقتی در ابتدای نام یک مرد بیاید) = بزرگمرد ، خان

آل بُرده = نوعی نفرین یعنی جن تو را ببرد ، طلب مرگ برای کسی

آستارِه = ستاره

آسیدِه = آسوده

آلِشتی = زشت و بدقیافه

آشپال = وسیلۀ آبکشی برنج

آمُختِه = عادت کرده

آربیز = ابزار الک آرد

آخُون = جدا کردن دانه های جو و گندم . . . از سبوس با عبور حیوانات بسته شده بهم از روی آنها

آرمُون = آرزو



آوِردُمِس = او را آوردم ، آن را آوردم

آوِردیس = او را آوردی ، آن را آوردی

آوِردِس = او را آورد ، آن را آورد

آوِردیمِس = او را آوردیم ، آن را آوردیم

آوِردینِس = او را آوردید ، آن را آوردید

آوِردِنِس = او را آوردند ، آن را آوردند



آوِردُمِسُون = آنها را آوردم

آوِردیسُون = آنها را آوردید

آوِردِنِسُون = آنها را آوردند

آوِردیمِسُون = آنها را آوردیم

آوِردینسُون = آنها را آوردید

آوِردنِسُون = آنها را آوردند







الف :

اِخُمِت که اِگُمِت = یعنی تو را می خواهم که می گویمت (خیرخواه تو هستم که تو را نصیحت می کنم .)

اَرگَه = نمک را روی سنگ ریخته و گوسفندان می خورند .

اَو به چاله ریز = اصطلاحی است که در مورد بچه یا کسی که آینده خوب و روشنی ندارد ، می گویند .

اَنگُست = انگشت

اَنگُستُونه = وسیله آهنی که تا زیر ناخن انگشت وسطی دست خیاط است تا موقع کار کردن سوزن به دستش ، نرود .

اَو = آب

انگیر = انگور

اَنکِ = یعنی

اَرَخ = عرق

اَندِه = وگرنه

اَرَک بَرَک = ببر و بیار ، سخن چین

اَوتیتِنَو = پرتاب سنگ روی آب به گونه ای که چند بار روی سطح آب جهش کند .

اَنگِشت = ذغال آتش گرفته ، ذغال گداخته

اَور = ابر

اَوسُون = بافه های گندم را پس از آخون کردن با وسیله ای شبیه چنگال بنام جِنگِر به هوا پرتاب می کنند تا به کمک باد ، دانه های گندم از کاه جدا شوند . این عمل را «اَوسون» می گویند .

ایسا = شما

اَر مُنُم = اگر منم (اصطلاحی قبل از بیان اظهار نظر)

اَنجنیدِه = تکه تکه شده

اِمشو = امشب

اِشکَمُو = شکمو



اَوراییم رَه = پکر شدم ، ترسیدم

اوراییت رَه = پکر شدی ، ترسیدی

اَوراییس رَه = پکر شد ، ترسید

اَوراییمون رَه = پکر شدیم ، ترسیدیم

اَوراییتون رَه = پکر شدین ، ترسیدین

اَوراییسون رَه = پکر شدند ، ترسیدند



اَر هِشتُم = اگرفرصت دادم

اَ هِشتی = اگر فرصت دادی

اَر هِشت = اگر فرصت داد

اَر هِشتیم = اگر فرصت دادیم

اَر هِشتین = اگر فرصت دادید

اَر هِشتِن = اگر فرصت دادند



اَر تَرُم = اگر می توانم

اَر تَري = اگر می توانی

اَر تَرِه = اگر می تواند

اَر تَریم = اگر می توانیم

اَر تَرین = اگر می توانید

اَر تَرِن = اگر می توانند



اِتَرُم = می توانم

اِتَری = می توانی

اِتَرِ = می تواند

اِتَریم = می توانیم

اِتَرین = می توانید

اِتَرِن = می توانند



ایام = می آیم

اِیاي = می آیی

اِیا = می آید

اِیاییم = می آییم

اِیایین = می آیید

اِیایِن (اِیاهِن) = می آیند



اِرُم = میروم

اِری = میروی

اِرِه = میرود

اِریم = میرویم

اِرین = میروید

اِرِن = میروند



اُوَیم = آمدم

اُوُیدی = آمدی

اُوَی = آمد

اُوَیدیم = آمدیم

اُوَیدین = آمدید

آوَیدِن = آمدند



اِحَندُم = می خندم

اِحَندی = می خندی

اِحَندِه = می خندد

اِحَندیم = می خندیم

اِحَندین = می خندید

اِحَندِن = می خندند



اِوَنُم = می اندازم ، پرتاب می کنم

اِوَنی = می اندازی ، پرتاب می کنی

اِوَنِ = می اندازد ، پرتاب می کند

اِوَنیم = می اندازیم ، پرتاب می کنیم

اِوَنین = می اندازید ، پرتاب می کنید

اِوَنِن = می اندازند ، پرتاب می کنند



اِکُشُم = می کُشم ، از بین میبرم

اِکُشی = می کُشی ، از بین میبری

اِکُشِ = می کُشد ، از بین میبرد

اِکُشیم = می کُشیم ، از بین میبریم

اِکُشین = می کُشید ، از بین میبرید

اِکُشِن = می کُشند ، از بین میبرند



اِشکستُم = شکستم

اِشکستی = شکستی

اِشکَست = شکست

اِشکستیم = شکستیم

اِشکستین = شکستید

اِشکستِن = شکستند



اِشکَندُمِس = آن را شکستم

اِشکَندیس = آن را شکستی

اِشکَندِس = آن را شکست

اِشکَندیمِس = آن را شکستیم

اِشکَندینِس = آن را شکستید

اِشکَندِنِس = آن را شکستند



اِشمارُم = می شمارم ، شمارش می کنم

اِشماری = می شماری ، شمارش می کنی

اِشمارِه = می شمارد ، شمارش می کند

اِشماریم = می شماریم ، شمارش می کنیم

اِشمارین = می شمارید ، شمارش می کنید

اِشمارِن = می شمارند ، شمارش می کنند



اِستَیدُم = خریدم ، خرید کردم

اِستَیدی = خریدی ، خرید کردی

اِستَید = خرید ، خرید کرد

اِستَیدیم = خریدیم ، خرید کردیم

اِستَیدین = خریدید ، خرید کردید

اِستَیدِن = خریدند ، خرید کردند



اِخُم = می خواهم

اِخُی = می خواهی

اِخا = می خواهد

اِخُیم = می خواهیم

اِخُین = می خواهید

اِخان = می خواهند



اِکُشُم = به کشتن می دهم ، می کُشم

اِکَشی = به کشتن می دهی ، می کُشی

اِکُشِ = به کشتن می دهد ، می کُشد

اِکُشیم = به کشتن می دهیم ، می کُشیم

اِکُشین = به کشتن می دهید ، می کُشید

اِکُشِن = به کشتن می دهند ، می کُشند



اِدَونُم = می دوم

اِدَونی = می دوی

اِدَونِ = می دود

اِدَونیم = می دویم

اِدَونین = می دوید

اِدَونِن = می دوند



اِدُونُم = می دانم

اِدُونی = می دانی

اِدُونِه = می داند

اِدُونیم = می دانیم

اِدُونین = می دانید

اِدُونِن = می دانند



اِبازُم = می رقصم

اِبازی = می رقصی

اِبازه = می رقصد

اِبازیم = می رقصیم

اِبازین = می رقصید

اِبازِن = می رقصند



اِپاهُم = مواظبت می کنم ، مراقبت می کنم

اِپاهی = مواظبت می کنی ، مراقبت می کنی

اِپاهِه = مواظبت می کند ، مراقبت می کند

اِپاهیم = مواظبت می کنیم ، مراقبت می کنیم

اِپاهین = مواظبت می کنید ، مراقبت می کنید

اِپاهِن = مواظبت می کنند ، مراقبت می کنند



اِبینُمِس = او را می بینم ، نتیجه عملم را می بینم

اِبینیس = او را می بینی ، نتیجه عملت را می بینی

اِبینِس = او را می بیند ، نتیجه عملش را می بیند

اِبینیمِس = او را می بینیم ، نتیجه عملمان را می بینیم

اِبینینِس = او را می بینید ، نتیجه عملتان را می بینید

اِبینِنِس = او را می بینند ، نتیجه عملشان را می بینند



اِزَنُم = می زنم

اِزَنی = می زنی

اِزَنِه = می زند

اِزَنیم = می زنیم

اِزَنین = می زنید

اِزَنِن = می زنند



اِجُورُم = پیدا میکنم

اِجُوری = پیدا میکنی

اِجُورِ = پیدا میکند

اِجُوریم = پیدا میکنیم

اِجُورین = پیدا میکنید

اِجُورِن = پیدا میکنند



اِخُرُم = می خورم

اِخُری = می خوری

اِخُرِه = می خورد

اِخُریم = می خوریم

اِخُرین = می خورید

اِخُرِن = می خورند



اِخُم خَوسُم = می خواهم بخوابم

اِخُی خَوسی = می خواهی بخوابی

اِخُ خَوسِ = می خواهد بخوابد

اِخُیم خَوسیم = می خواهیم بخوابیم

اِخُین خَوسین = می خواهید بخوابید

اِخُن خَوسِن = می خواهند بخوابند



اِخُم رُم = می خواهم بروم

اِخُی ری = می خواهی بروی

اِخُ رِه = می خواهد برود

اِخُیم ریم = می خواهیم برویم

اِخُین رین = می خواهید بروید

اِخُن رِن = می خواهند بروند



اِگُم = می گویم

اِگُی = می گویی

اِگُ = می گوید

اِگُیم = می گوییم

اِگُین = می گویید

اِگُن = می گویند



اِسُوسُم = می سوزم

اِسُوسی = می سوزی

اِسُوسِه = می سوزد

اِسُوسیم = می سوزیم

اِسوسین = می سوزید

اِسُوسِن = می سوزند



اِخونُم = آواز می خوانم – مطالعه می کنم

اِخونی = آواز می خوانی – مطالعه می کنی

اِخونه = آواز می خواند – مطالعه می کند

اِخونیم = آواز می خوانیم – مطالعه می کنیم

اِخونین = آواز می خوانید – مطالعه می کنید

اِخونِن = آواز می خوانند – مطالعه می کنند



اِبُوم = می شوم

اِبُوی = می شوی

اِبُو = می شود

اِبُویم = می شویم

اِبُوین = می شوید

اِبُون = می شوند



اِنِشستُم = می نشستم

اِنِشَستی = می نشستی

اِنِشَست = می نشست

اِنِشَستیم = می نشستیم

اِنِشَستین = می نشستید

اِنِشَستِن = می نشستند



اِبَرُم = می برم

اِبَرُی = می بری

اِبَرِ = می برد

اِبَریم = می بریم

اِبَرین = می برید

اِبَرِن = می برند



اِقارنُم = فریاد می زنم

اِقارنی = فریاد می زنی

اِقارنِه = فریاد می زند

اِقارنیم = فریاد می زنیم

اِقارنین = فریاد می زنید

اِقارنِن = فریاد می زنند



اَشنیدُم = شنیدم

اَشنیدی = شنیدی

اَشنید = شنید

اَشنیدیم = شنیدیم

اَشنیدین = شنیدید

اَشنیدِن = شنیدند





ب :

بُزگّل = بزها

بند ناف = رگی است که تا بچه در درون شکم مادر است از طریق آن بچه از طریق مادر تغذیه می شود و پس از تولد قطع می شود .

بِریزِه = شیرۀ گیاه بَن و کِلخُنگ است و آنرا چون آدامس می جوند .

بُتی = خاله

بالِ روُ = کنار رود

بِجِه = بِپَر

بِیَو ریم = بیا برویم

بَنگ ِ بَوُو= اصطلاحی است برای ناله و گریه کردن

بِنِیَر = نگاه کن ، توجه کن

بِدِرَو = در بیا

بیار = بیدار

بارِت نی = در شأن و لیاقت تو نیست

بُوم = باشم

بَلیط = بلوط

به جُستِت = در جستجوی تو

بَچِیَل = بچه ها

به نَمِ دل = با میل و رغبت

بُردِنِس = او را بردند

بَهیگ = عروس

بِلکِ = چند متر پارچه که در مراسم خواستگاری به خانواده عروس می دهند .

بَوُو = پدر

بَوُویَل = پدران

بورچال = حیوان (اسب ، قاطر) با بدنی تیره رنگ و پیشانی سفید

بونِه = بهانه

بَراَفتَو = قسمتی از کوه که آفتاب گیر است

بِخون = بخوان

بایی = بازو

بِپیسُم = بپوسم ، دوام نیاورم

بالِ = کِنارِ

بَرد = سنگ

بُرگ = ابرو

بالِندِه = پرنده

بَند سیزِن = نخ و سوزن

بال اِگِرُم = اصطلاحی است که برای شنیدن خبری خوب یا عملی نیک گفته می شود .

بییَو وا دیاری = بیا در معرض دید ، در محدوده دیدن بیا

بِلِست = وجب

بُوفتا رَه = راه بیفت ، حرکت کن

بُت = باسن

بَنگ = صدا

بالِشت = بالش ، متکا

بیلِس = رهایش کن ، به او فرصت بده

بیل وا فِرصَت = فرصت بده ، مهلت بده

بِکُن وَر = بپوش

بَل بَلی گوش = گوسفند دراز گوش

بی سِزِه = اصطلاحی برای زیاد حرف زدن و پرگویی ، ناشایست

بیدُنگ = ساکت

بِلا کِردِن = گم کردن



بِگِریوُم = گریه بکنم

بِگِریوی = گریه بکنی

بِگِریوِ = گریه بکن

بِگِریویم = گریه بکنیم

بِگِریوین = گریه بکنید

بِگِریوند = گریه بکنند



بَوُم = پدرم

بَوُوت = پدرت

بَوُوس = پدرش

بَوُومُون = پدرمان

بَوُوتُون = پدرتان

بَوُوسون = پدرشان



بِمَنُم = بمانم

بِمَنی = بمانی

بِمَنِه = بماند

بِمَنیم = بمانیم

بِمَنین = بمانید

بِمَنِن = بمانند



بُووَندُم = ببندم

بُووَندی= ببندی

بُووَند = ببند

بُووَندیم= ببندیم

بُووَندین= ببندید

بُووَندِن = ببندند



بَنگِس کِردُم = او را صدا کردم

بَنگِس کِردی = او را صدا کردی

بَنگِس کِرد = او را صدا کرد

بَنگِس کِردیم = او را صدا کردیم

بَنگِس کِردِین = او را صدا کردید

بَنگِس کِردِن = او را صدا کردند



بِاَشنُم = بشنوم

بِاَشنی = بشنوی

بِاَشنِه = بشنود

بِاَشنیم = بشنویم

بِاَشنین = بشنوید

بِاَشنِن = بشنوند



بِگُروسُم = فرار کنم

بِگُروسی = فرار کنی

بِگُروسِه = فرار کند

بِگُروسیم = فرار کنیم

بِگُروسین = فرار کنید

بِگُروسِن = فرار کنند



بیلُم = مرا بگذار ، رهایم کن

بیلِت = تو را بگذارد ، رهایت کند

بیلِس = او را بگذارد ، رهایش کند

بیلُمون = ما را بگذار ، رهایمان کن

بیلِتون = شما را بگذارد ، رهایتان کند

بیلِسون = آنها را بگذارد ، رهایشان کند



بِلا کِردُم = گم کردم

بِلا کِردی = گم کردی

بِلا کِرد = گم کرد

بِلا کِردیم = گم کردیم

بِلا کِردین = گم کردید

بِلا کِردِن = گم کردند



بِنالُم = ناله کنم

بِنالی = ناله کنی

بِنالِه = ناله کند

بِنالیم = ناله کنیم

بِنالین = ناله کنید

بِنالِن = ناله کنند



بِستونُم = بگیرم ، خرید کنم

بِستونی = بگیری ، خرید کنی

بِستونِ = بگیرد ، خرید کند

بِستونیم = بگیریم ، خرید کنیم

بِستونین = بگیرید ، خرید کنید

بِستونِن = بگیرند ، خرید کنند





پ :

پارپُرُوک = پروانه

پاپیچ = نوار پارچه ای که در فصل سرما به پا می بندند . در چوب بازی هم برای اینکه ضربۀ چوب یا نوار به پایشان آسیب نرساند ، با نوار پاها را می پوشانند .

پاپلیچّک = به قصد مزاحمت پا جلو پای کسی گذاشتن

پاکّش = پارچه ای مانند زیر شلواری ولی فقط از ساق پا تا زانو را می پوشاند و به کمر بسته می شود تا نیفتد .

پَرید = پریروز

پَصُوَه = پس فردا

پَری زَیدَه = نوعی نفرین یعنی فرشته یا پری که عزراییل باشد تو را بزند و بمیری .

پارینِه = گوساله (نر یا ماده)

پِلُو = گوساله نر

پِل = گاو نر

پِرپیت = جنب و جوش کردن ، تقلا کردن

پیا ، میرِه = مرد

پیایَل = مردان

پَری زَیدِه = نفرین کردن به کسی است به معنای اینکه عزراییل (پری) تو را بزند یعنی بمیری .

پَسین = عصر

پیت اِخُرِه = بی تابی می کند

پیتِست = درد کشید و مُرد

پیچِست یا پیتِست = پیچ خورد ، گره خورد ، بهم تنیده شد

پِلِشت = کثیف ، چرکین ، نجس

پا َبند = حلقه ای نقره ای که روی مج پا بسته می شود

َپنگِه = پنجه

پا به دیُنم َنگِری = نوعی نفرین یعنی بعد از من سر بلند نکنی و قدرت نگیری

پِلارنیِدِن = درست ادا نکردن یا اشتباه گفتن کلمات

پیرَن = پیراهن

پَل = موی سر

پلام = گیسوانم

پنگه ای = ناقص العقل

پیاله یا پالِه = کاسه

پِیت اِیارِه = بیتابی می کند

پَلمَچ = ضربه زدن با دست

پِینیدن = اندازه گیری کردن ، وزن کردن

پَتی = خالی

پا رَه = کنار راه ، نزدیک راه

پاوزار = کفش

پشت گوش وَندِن = پشت گوش انداختن . موقعی می گویند که کسی سفارش و کاری را انجام ندهد .

پُف = شُش

پَهلی = کمر

پَشقِه = پشه

پَرپین = متبرک



پا بِنُم = پا بگذارم

پا بِنی = پا بگذاری

پا بِنِه = پا بگذارد

پا بِنیم = پا بگذاریم

پا بِنین = پا بگذارید

پا بِنِن = پا بگذارند







ت :

تُنگُلو = هیزم کوتاه و کلفت

تَپِ تیل = فرزندان خانواده ، بچه ها

تاتِه = پیرمرد

تاتِیَل = پیرمردان

تَوچُری = مانند نان است با این تفاوت که نان را با تیر صاف می کنند و روی تَوه (تابه) می زنند اما توچِری را شل و آبکی کرده و روی تَوه می ریزند .

تَوَ گ = نوعی تب که به پای گوسفند می زند و کشنده است .

تِلاپشت = روی کمر دراز کشیدن یا خوابیدن

توویس توویس = اصطلاحی برای نوع بارش باران یعنی قطره قطره و آرام آرام

تیگ نوشت = سرنوشت

تِنَه تَوِه = دود سیاهی که در ته تّوِه است .

تَقاس = جبران

تومَدون = نمیدانی

تُرگِلُو = غلت زدن ، غلتیدن

تیر کَوِدار = نوعی نفرین ، در زبان فارسی به معنی تیر کماندار است پس این نفرین یعنی تیر کماندار به تو اصابت کند ، درد و مرضی ناشناخته

تیگ = پیشانی

تو مِرای = تو بمیری (سوگندی برای پذیرش سخن)

تیت = نیشگون

تِنَه = دوده

تییَر = وسیله ای مانند کیسه برنجی از پشم که نمک در آن نگهداری می کنند

تُنگُر = سنگ کوچک برای پرتاب

تَوِه = تابه

تاتِه زا = پسر عمو

تَش = آتش

تَش تَشی = عصبانی

تَشُ تُنگ = آتش هیزم

تَشی = آتش گرفته

تَشِ چالَه = آتش در گودال

تَش بِلازی = آتش با شعله زیاد

تَشُ دی = آتش و دود

تیلیفُن = تلفن

تَو = تب

تَوِ گَپ = تب زیاد

تو مِرای = تو بمیری (نوعی قسم)

تو وا گُی = تو باید بگویی

تُویس تُویس = باران قطره قطره ، بارش کم کم باران یا بارش بسیار کم

تِرهات = دویدن تند چارپایان ، چهار نعل

تِشنی = گلو

تَري = می توانی

تُربِه = کوله پشتی

تُوشگِلی = خارش گلو

تُرنِه = موی سر خانم ها

تِلِشنیدِن = شکافتن ، پاره کردن

تَی = نزدیک

تُنگ = هیزم کلفت و ضخیم

تَهدِه = گهواره

تي = چِشم

تی به رَه = چشم به راه ، منتظر

تی سور = شور چشم (که چشم زخم میزند)

تَریدِه = دزد

تَپ تپوُ = کابوس ، ترس و وحشت در عالم خواب

تیتُم رَه = راه باریک و بی نظم درکوه یا تپه

تَلمیت = پس از اینکه برخی وسایل را در خورجینی که بر روی الاغ ، قاطر یا اسب نهاده شده گذاشتند ، بچه را روی خورجین نهاده در جلو و پشت او بالش می گذارند و می بندند که شبیه زین می شود و آنرا تَلمیت می گویند .

تیر کَوِدار = به زبان فارسی "تیر کماندار" است . مرضی مشترک بین انسان و گوسفند که منجر به مرگ می شود . نام بیماری هم حکایت از سرانجام بد این بیماری دارد یعنی مثل این است که تیری قوی در بدن انسان فرود آمده است .

تَک سَری = از جنس نقره و به اندازه انگشتان تا مچ دست ودایره ای شکل است . منگول های نقره ای دارد که بالای گوش و در یک طرف سر گذاشته می شود .

تیلِست = له شد

تِل = شکم

تَل تَل ملاری = تاب بازی عشایری است .در عشایر طنابی را از شاخه های قوی و محکم درخت عبور می دهند و دو سر آنرا به چوب محکمی وصل کرده گره می زنند . در دو طرف آن می نشینند و بازی می کنند .

تِرَتک = راه رفتن و قدم زدن بی هدف

تاسِست = خفه شد

تیلِه = توله ، فرزند حیوان یا پرنده

تَل= تلخ

تاو = تاب و توان

تِلیش تِلاش = پاره پاره ، قطعه قطعه

تِکِست = فرو رفت

تِلاش = شکاف ، ترک

تُک تُک = قطره قطره

تُکِست = چکه کرد َ

تَکِ ري = نصف صورت ، یک طرف صورت

تو وا هیچی نیبوی = تو هیچ موقعیت و موفقیتی بدست نخواهی آورد .

تاسنیِدن = خفه کردن

تَنگِه = کف دست

تَنگِه پا = کف پا

تِلین = آدمی با شکمی بزرگ

تُر تُرُو = غلطک

تیر اِکَشِه = درد می کند

تیر (وسیله ای که با آن خمیر را صاف کرده تا برای پختن نان آماده شود) = وَردَنِه

تِلنیدِه = له شد

تِرتِنیدِه = سوخته شده

تَنگِه = کف دست

تَنگِه پا = کف پا

تِلین = آدمی با شکمی بزرگ

تُر تُرُو = غلطک

تیر اِکَشِه = درد می کند

تیر (وسیله ای که با آن خمیر را صاف کرده تا برای پختن نان آماده شود) = وَردَنِه

تِلنیدِه = له شد

تِرتِنیدِه = سوخته شده

تو خُ مُنِ تاسنیدی = تو که مرا خفه کردی



تاسنیدُمِس = خفه اش کردم

تاسنیدیس = خفه اش کردی

تاسنیدِس = خفه اش کرد

تاسنیدیمِس = خفه اش کردیم

تاسنیدِینِس = خفه اش کردین

تاسنیدِنِس = خفه اش کردند



تُرنِهام = موهای سرمن

تُرنِهات = موهای سر تو

تُرنِهاس = موهای سرش

تُرنِهامُون = موهای سرمان

تُرنِهاتُون = موهای سرتان

تُرنِهاسُون = موهای سرشان



تیام = چشمهایم

تیات = چشمهایت

تیاس = چشمهایش

تیامُون = چشمهایمان

تیاتُون = چشمهایتان

تیاسُون = چشمهایشان



تَرِستُم = توانستم

تَرستی = توانستی

تَرِست = توانست

تَرِستیم = توانستیم

تَرِستین = توانستید

تَرِستِن = توانستند





ج :

جِقِلِه = پسر نوجوان یا جوان

جُفت = مانند شُش بوده که نزدیک جگر است . از طریق رگ خرطوم مانندی غذا به بچه انتقال می یابد .

جُراو = جوراب

جُم جیلا = جنب و جوش در هنگام خواب

جُوِ = پیراهن

جیو = جیب

جی جی = آتش ضعیف و کم شعله

جَلدی = زود ، تند و سریع

جور = مانند ، مثل

جندِ رُوک = فرد آشفته و زشت ، چون جن را موجودی آشفته و زشت رو میدانند ، این واژه را به آنها نسبت می دهند ، نوعی توصیف بد از کسی

جِند = جن ، زشت و بد قیافه

جِندی بای = مثل جن بشوی ، نوعی نفرین یعنی سرحال نباشی

جِکُ جونوَر= جانوران کوچک و بزرگ مثل عقرب ، مار و سگ

جیلاق دون = سنگدان پرندگان

جییَر = جگر

جُلُبَندا = رختخواب

جُمنی = تکان داد

جاهل = جوان



جام = جای من ، مکان و خانۀ من

جات = جای تو ، مکان و خانۀ تو

جاس = جای او ، مکان و خانۀ او

جامُون = جای ما ، مکان و خانۀ ما

جاتُون = جای شما ، مکان و خانۀ شما

جاسُون = جای آنها ، مکان و خانۀ آنها



جا نیگِرُم = آرام نمی گیرم

جا نیگِرِی = آرام نمی گیری

جا نیگِرِ = آرام نمی گیرد

جا نیگِریم = آرام نمی گیریم

جا نیگِرین = آرام نمی گیرید

جا نیگِرِن = آرام نمی گیرند





چ :

چُول = خراب ، بی نظم ، آشفته و درهم

چارچنگولی = با چهار دست و پا روی زمین حرکت کردن

چُول چار بّرد = کاملاً خراب شدن

چو چّندّل = چوب درختی به نام چَندَل

چُلمِست = کج شد (اما خراب نشد)

چام داری = چکارم داری

چیل = دهان

چینُ = اینطوری ، این شکلی ، مانند این ، این طرف ، این سَمت

چِس اِخُی = چکارش داری

چُنُ = آن طرف ، آن سو

چَواسِه = بر عکس

چَو گُون = باران شدید

چَپِر = بز یا گوسفند یائسه

چار چِلِنگ = دستها و پاها

چَه = چاه

چِرنیدِن = فریاد زدن ، بلند گریه کردن

چي = مانند ، مثل

چُلمه زدن = وقتی بچه ای حالش بهم می خورد هفت عدد سنگ را به بدن بیمار می مالیدند و بعد از تماس با بدن ، سنگ ها را می انداختند . در هنگام "چُلمه زدن" می گفتند : چُلمه زنُم چلمه اَو ، چلمه خَو ، چلمه شَو

چِزُم اِخُی = چی از من می خواهی ؟ ، چکارم داری ؟

چُلمَنگ = آدم ابله ، کم عقل

چارقد = لچک ، مقنعه ، روسری

چِرِشت = فریاد

چال = سوراخ ، لانه

چال بِنگِشت = لانه گنجشک

چَقُون = چاقو

چِل = کِتف ، زیر بازو

چُمَت = هیزم



چِزُم اِخُی = چکارم داری

چِزس اِخُی = چکارش داری

چِزس اِخُم = چکارش دارم

چِزمون اِخُی = چکارمان داری

چِزتون اِخُم = چکارتون دارم





ح :

حَر = خر ، الاغ

حّرگّل = خرها ، الاغها

حّرگِلون = چوپانی که الاغ ها را به کوه و صحرا برای تغذیه می برد .

حّرُم حَجَل = ریخت و پاش کردن

حالُو = دایی

حُناق = دردی در گلو که نفس زدن را مشکل می کند

حُونِه = خانه ، منزل

حَر به گَله = اصطلاحی است برای آشفتگی و بهم ریختن وسایل مانند وقتی که الاغ به میان گله رفته گله را آشفته و پراکنده می کند .

حُشگِلُو = دیوار خشک ، دیوار کوچکی که بچه ها درست می کنند .

حولی = الاغی با حدود 4 یا 5 ماه سن

حَوش = حیاط منزل

حَیوِنون = حیوانات

حیرد = خُرد وریز

حین = خون





خ :

خدا نَوِردارایی = خدا نمی پذیرد ، خدا قبول نمی کند (معمولاً در اعتراض به سخن یا عملی ناپسند گفته میشود .)

خُرزِمار= فرزند خاله

خُرزا = فرزند خواهر

خِرسَک = قالی

خُوتَلِ = به اندازه ، مقدار قابل انتظار

خَشِ خوار = بی دلیل ، بی جهت

خِرَو = خراب



خَوسُم = می خوابم

خَوسی = می خوابی

خَوسِ = می خوابد

خَوسیم = می خوابیم

خَوسین = می خوابید

خَوسِن = می خوابند



خُم = خودم

خُت = خودت

خُس = خودش

خُمُون = خودمان

خُتُون = خودتان

خُسُون = خودشان



خَردوم = خوردم

خَردی = خوردی

خَرد = خورد

خَردیم = خوردیم

خَردین = خوردید

خَردِن = خوردند





د :

دِر دادن = تاب دادن ، پیچاندن

دست وپا چُلُفتی = بی لیاقت ، بی عرضه

دالُو = پیرزن

دُدَر ، دُوَر = دختر

دُرگَل = دختران

دیشلُمِه = یک حبه قند

دالُو بچه بّر = پیرزنی که بچه می دزدد

دیلّق = آتش

دین اَوسار = یک سر افسار به گردن حیوان است و سر دیگر که انتهای افسار است ، در دست آدم است که به آن دین اَوسار گویند .

دُنگ مَدِه = حرف نزن ، ساکت باش

دِروِلِنگ = بیهوده قدم زدن و راه رفتن

دُوش = دیروز

دا = مادر

دماغِت چاقِ ؟ = اصطلاح محلی است یعنی حالت خوبه ؟

دُووال = کمربند

دِرار = در بیاور مثلاً کفشهایت را در بیاور .

دُهُون = دهان

دِندون = دندان

دیار = پیدا ، آشکار

دیاره = پیداست ، قابل دیدن است

دَین = گناه

دُو = دوغ

دَرنهادِس = چیزی را گم کرد ، چیزی را از دست داد .

دریا ، قَر = نام زنگوله ای که بر گردن حیوان پیشرو و راهنمای گله است .

دَدُو = خواهر

دي = دود

دینِشت = اسپند

دَمِ صُ = سحرگاه

دَمِ تاریکی = اول شب

دالِنجِه = سراسیمه ، آشفته و سر در گم

دیکُن = محلی بالای کوه که شکارچی برای پیدا کردن شکار از آنجا با دوربین به اطرف نگاه میکند .

دیسِست = چسبید

دیسِستِن = چسبیدن

دَم = لحظه ، زمان بسیار کم

درَوند = بارید (باروِنه دَروَند یعنی باران بارید)

دَونیدِن = دویدن

دیندا = پشت سر ، عقب

دَلُو = بزرگ

دنگُ فنگ = به قول و وعده عمل نکردن و بهانه های مختلف آوردن

دَگِشت = لرزش

داغُم سی = اصطلاحی برای بیان پدیده یا شی ارزشمندی که از دست رفت

دَنگ دِراوِردن = ادا و اطوار درآوردن

دِروَی = درآمد ، روئید

دُوارتِه = دوباره

دل پیته = شکم درد

دوبُر = بز نر جلو گله

دیر زه گوشِت = اصطلاحی که به کسی میگویند یعنی خبر بد نشنوی

دین اَو گِر = سمت چپ و راست بالای کمر

دوگُر زُونی = حالتی که در موقع نشستن ، پاها موازی هم در زیر بدن باشند .

دست چپ = طحال

دلُ کُل = دل و روده



دونُم = می دانم

دونی = می دانی

دونِ = می داند

دونیم = می دانیم

دونین = می دانید

دونِن = می دانند





ر :

ریچال = کشاله ران

رَکُ رِوین = دل و روده

رُمِست = خراب شد

رَو = برو

رَو چُنتَر = برو آنطرف تر

ریم = برویم

ره وَستیم = راه افتادیم ، حرکت کردیم

ري = صورت ، چهره

ری به ری = روبرو ، چهره به چهره

رنگ جو گندمی = ترکیبی از رنگهای سفید و نقره ای در بین موهای مشکی

رُفیدِه = ریسمانی معمولاً از جنس پشم و پارچه که با عبور از زیر دم الاغ ، آنرا دور شَلِه می بندند تا بار الاغ نیفتد .

رادُیون = رادیو

ریت اِیا = سخن سرزنش کننده ای است که به فرد مقصری می گویند که می خواهد کار خاصی انجام دهد .

رِچ کِردِن = سرمای زیاد در بدن

رَشتال = زیبا



رَدُم = رفتم

رَدی = رفتی

رَد = رفت

رَدیم = رفتیم

رَدین = رفتید

رَدِن = رفتند



رِچِستُم = زیاد سردم شد

رِچِستی = زیاد سردت شد

رِچِست = زیاد سردش شد

رِچِستیم = زیاد سردمان شد

رِچِستین = زیاد سردتان شد

رِچِستِن = زیاد سردشان شد





ز :

زَمَندی = استراحت

زُول = بته ای است که آنرا چیده پخت می کنند و لباس یا سر و گردن را با آن شستشو می دهند .

زیالِه = این طرف

زُووالِه = آنطرف

زُنُو = از نو ، دوباره

زَیما مَزگ = زدم به مغز سر (توصیفی برای فریاد و ناله زدن از دل و جان)

زینِه = زن

زینگَل = زنها

زِس = از او ، از آن

زُوني = زانو

زَحم = زخم

زُون = زبان

زارِشت = داد و فریاد ، سر و صدا

زِس نَوِرستي = از جایت بلند نشوی (به کسی می گویند که بیفتد و از او راضی نیستند در واقع شکلی از نفرین است .)

زِمی زِمِشت = زمین لرزه ، زلزله

زُکُل = آنطرف

زیکُل = اینطرف

زُصُ تالا = از صبح تا حالا

ز دوش تالا = از دیروز تا حالا

زیتالا = خیلی وقت

زینه حالو = زن دایی

زِنگِل = زنگوله

زِنگِلا = زنگوله ها زینُم = زن من

زینُم = زن من

زینِت = زن تو

زینِس = زن او

زندگونی = زندگانی

زندِه اي = زندگی

زُم = از من





ژ :

ژُگُول = آراسته





س :

سِسبُو = نوعی پشه که داخل گلوی آدم می شود و همانجا زاد و ولد می کند . علاجش فلفل است . نوعی نفرین هم هست .

سِگِرمِه = قهر کردن و گوشه ای نشستن

سّرهورجِه = جای کِش در زیر شلواری یا اولِ زیرشلواری و شلوار

سُهونی = گِل نمناکی است که لباس یا مورد مشابه را با هر رنگی به مدت یک شبانه روز در آن می گذارند که سیاه می شود .

سیچِه = چرا ، برای چه

سیلا = سوراخ

سر گُووَری = گاوی که گوساله اش می میرد ، سر گوساله را بریده پوستش را از بدن جدا می کنند . پوست سر را از کاه پر کرده و از گردن آنرا می دوزند ، خشک که شد در موقع دوشیدن گاو مقداری نمکروی سر بریده گوساله می ریزند و جلو گاو می گذارند . گاو مشغول لیس زدن به نمکها و به اصطلاح لیسیدن و نوازش گوساله می شود که از فرصت استفاده کرده و گاو را می دوشند .

سَور = عطسه

سی = برای

سیس = برایش ، برای او

سُمات = مدفوع حیوانات

سِتین = تکیه گاه ، پشتوانه

سُدُم = سوختم ، آتش گرفتم (توصیفی از شدت درد و اندوه)

سِپِلِشت = اتفاق بد

سُک سُک = دستکاری بی دلیل وسایل خانه که اذیت و آزار دیگر اعضا خانواده را به دنبال دارد .

سرشَلِه = ریسمانی که با آن شَلِه را در پشت الاغ می بندند .

سیت اِیارُم = برای تو می آورم

سُتُل = مدفوع حیوان

سَیل کِردِن = نگاه کردن

سیچینُ = چرا اینجوری ، چرا به این شکل

سیچُنُ = چرا آنجوری ، چرا به آن شکل

سگُو = سگ

سر خونده = آدم دانا ، درس خوانده

سلاطین = سرطان





سیمُ = برای من

سیتُ = برای تو

سیهُ = برای او

سیمُون = برای ما

سیتُون = برای شما

سیسوُن = برای آنها





ش :

شیتُ شات = سر و صدا ، زیاد سوت زدن

شَو = شب

شَو لیز = به محلی در کوهستان که شکارچیان شب هنگام در آنجا سکونت می کنند . در معنای کلی به هر جایی گفته می شود که فرد شب هنگام در آنجا سکونت می کند .

شَنگُلُو = گوساله ماده

شَولار = شلوار

شُتور = عجله ، شتاب

شُندُل = اصطلاحی برای ناز کشیدن از پسرها

شُگنیدِن = اعتراض کردن ، مخالفت کردن

شُونِه = شانه

شِمنیدِن = بهم زدن ، مخلوط کردن

شُردَنگُول = آویزان

شُم = شام

شَلِه = مانند خورجین است که روی الاغ می گذارند و با آن هیزم ، مشک آب و . . .می آورند .

شون = شانه دست

شالُ قوا کِردِن = لباس سفر یا مهمانی پوشیدن و آماده شدن

شُل شُل = خرامان خرامان

شُن = چوپان

شِش = شپش

شی = ازدواج





ص :

صُوَ = فردا

صَور = صبر

صُ = صبح

صُوَ ترین = پس فردا





ض:

ضَفقَیلُ = صبحانه





ط :

طِنا = طعنه

طالع = بخت





ظ :





ع :

عَتَو = عهد و پیمان





غ :

غَریو = غریب





ف :

فیزُر = دانه یا جوش چرکی روی بدن

فِرِنگ = فرهنگ ، راه و روش

فِرگ = فکر

فِرصَت = فُرصت

فیچ آبیدن = توصیفی برای ترک سریع یا فرار از محلی



فِشنادُم = فرستادم

فِشنادی = فرستادی

فِشناد = فرستاد

فِشنادیم = فرستادیم

فِشنادین = فرستادید

فِشنادِن = فرستادند





ق :

قاش = محل روباز نگهداری گوسفندان که با دیوارهای کوتاه ، سنگ چین یا با تنه درخت و چوب محدود می شود .

قُدُو = الاغ با کمتر از یک سال سن

قُرُمبِش = صدای تند و بلند

قُرُمنید = بلند صدا کرد

قاو = قاب

قُرقُری = گلو

قاطِرُون = قاطرها

قیت = خوردنی و غذا

قَوَر مچ = کسی که مچ قوی دارد

قُرُم تِراق = رعد و برق

قایِم = پنهان ، مخفی

قیتِنُم = می خورم

قَلُم = قلم

قام قامَکی = پنهانی

قارِشت = فریاد



قارنیدُم = فریاد زدم

قارنیدی = فریاد زدی

قارنید = فریاد زد

قارنیدیم = فریاد زدیم

قارنیدین = فریاد زدید

قارنیدِن = فریاد زدند





ک :

کُووارِه = بدن ، هیکل

کّشکُووار = خمیازه – چون کُواره یا بدن را کش و قوس می دهد ، کشکواره نام گرفت .

کَوُور = چوبی باریک که در دهان بزغاله می گذارند و با طناب به سر حیوان می بندند تا از خوردن شیر مادر جلوگیری شود .

کُکینِه = کسی که قوز دارد و کمرش خمیده است .

کُر = پسر

کِچی = عمه

کُتَل = عشایر بختیاری وقتی یکی از بزرگان قوم می میرد بعد از مرگ پارچه سیاهی روی اسب یا قاطر می اندازند و آن را دور مزار می چرخانند .

کُپه زی = کَلگ را با دست چنگ میزنند تا له شود سپس روی آتش گذاشته چون کباب برشته شود و پس از سرد شدن ، آنرا می خورند .

کازُول = گیاهی بته گونه است که تیغش می زنند و روز بعد شیره اش که تلخ است بیرون آمده آنرا روی آتش گذاشته پخته شده تلخی اش از بین می رود ، سرد که شد آنرا می جوند .

کَیوِنُو = کدبانو ، خانم خانه

کَلُو = آدم پر جنب و جوش ، دیوانه

کَلِه پیت = در توصیف از درد بخود پیچیدن

کُفِه = سرفه

کَوش = کفش

کُیِه رَدی = کجا رفتی

کُو لَو = آب باران وقتی چون رود جاری می شود

کَشُ کُش = همزمان چیزی را در جهات مختلف کشیدن بوسیله چند نفر

کِلُ گالِه = سر و صدا

کِپنیدِن = پودر غذایی خوردنی را با ولع خوردن

کِچی زا = فرزندعمه

کال = تیره رنگ

کِرُدیلَق = دود و آتش

کِتاو = کتاب

کُچیر = کوچک

کُچُک = سنگ کوچک برای پرتاب ، سنگهای اطراف چاله برای نگهداری کتری یا قوری

کُری = گوسفند کوتاه یا کوچک گوش

کَهَر= اسب یا قاطر تیره رنگ (نسبت به کمیت چال رنگش تیره تر است .)

کموتر = کبوتر

کُول = قسمت پشتی بالا تنه بدن

کُمیت چال = اسب یا قاطر با بدنی تیره رنگ و پیشانی سفید

کِلَند = کلنگ

کُکُوَنگ = جغد

کَلَنجار = جرو بحث کردن با کسی

کُلمات = گردن

کُم = شکم

کَچِه = چونه

کَد = کمر

کَد بریده = تنبل

کُپه = تپه

کُفِه = سرفه

کُلُ = ملخ





گ :

گایّل = گاوها

گامیش = گاومیش

گّرتِ لیلِه = گرد و غبارشدید که به شکل لوله در می آید .

گیل = گوشه و نوک دستمال

گُم زَیدِن = پریدن

گِلِ شِمنیدِه = گِل به هم خورده ، اصطلاحی برای زرنگ و هوشیار نبودن مثلن می گویند فلانی مثل گِل شمنیده است .

گُووَر = گوساله

گُمبه = پریدن

گُمبه کندن = بالا و پایین پریدن

گُمبِلاز = پریدن ، قدم بلند بر داشتن

گُفتُ لُفت = تعارف ، خوش صحبت بودن

گَوُو ، گَگِ = برادر

گَوُم = برادرم

گَئویَل = برادران

گَپِس اِکُنی = بزرگش می کنی ، گاهی به طعنه کار می رود یعنی کار را تمام نمی کنی یا بیراهه میروی .

گِلیم = 1- گلوی من 2- وسیله زیرانداز مثل قالی

گِرُ جُم = تقلا

گِرمُست = مشت

گُرُوسِست = فرار کرد

گُلالِه سَر = فرق سر

گُسنِه = گرسنه

گِلی = گلو

گَدِه = معده

گُلُپ = گونه

گُردالِه = کلیه

گُرده = قسمت پشتی بالا تنه

گَپ = بزرگ

گَشت = نیش زد (زنبور گَشتُم = زنبور مرا نیش زد)

گُنج = زنبور عسل

گِتِنِه = آدم کوتاه قد

گُنگِه = آدم لال

گي = مدفوع

گِردِل ، گِمبِل = آدم چاق و کوتاه قد

گِریوِه = گریه



گِریوِستُم = گریه کردم

گِریوِستی = گریه کردی

گِریوِست = گریه کرد

گِریوِستیم = گریه کردیم

گِریوِستین = گریه کردید

گِریوِستِن = گریه کردند



گُدُم = گفتم

گُدی = گفتی

گُد = گفت

گُدیم = گفتیم

گُدین = گفتید

گُدِن = گفتند





ل :

لِوی یا لِوِه = شیر اول گوسفند که کمی شیر قاطی آن کرده و روی آتش می گذارند که خوب گرم شود و پس از سرد شدن آن را می خورند (جِک همان لِوِه است) .

لَکِ لیوِه = اصطلاحی است برای اینکه بگویند رفتار و گفتار فرد ، درست و عاقلانه نیست .

لیش = زشت ، بد قیافه

لِف = باد و باران تند

لیوِه = دیوانه ، مجنون

لیکِشت = جیغ و داد زدن ، فریاد زدن

لاش = بدن

لیق دراز = کسی که پاهای بلند دارد

لیله = لوله

لَوحَندِه = لبخند

لیز بِگِرِن = آرام بگیرند

لنگ = پا

لَو = لب

لَواس = لباس

لُهد = لخت ، برهنه





م :

مِنگِس چُر آبی = ناراحت شد

مِرِنگ = نوعی مریضی و سرماخوردگی

مُ = من

مَر نَتَری ؟ = مگر نمی توانی ؟

مَر وا ری ؟ = مگر باید بروی ؟

مَندِه = مانده

مَتَل = داستان

مِنِ = درون ، داخل

مِنِ حونِه = داخل خانه

مِستِه = ادرار

مُستُراو = مستراح

مایون = مادیان

مُورِشت = شنیدن خبر تعجب بر انگیز و مو بر تن سیخ شدن

مُنگُل = داشتن ضعف عقلانی ، عقب افتاده

مّنگ = گیج

مزاج = آمیخته شدن ، خلق و خو ، رفتار

مَرت = پریشان حال ، پراکنده

مَلَنگ = سرخوش ، شاداب ، شنگول ، سرحال

مَرت و مِلِنگ = به عنوان اصطلاحی برای همه دارایی و دار و ندار انسان هم بکار می رود .

مَندیر = منتظر

مال کَنون = کوچ

مِهمِنون = مهمان ها

مِنجا = وسط ، میانه

مِرزِنگ = مژه

مُل = شانه بدن

مِرگ = آرنج

مَلُو = زشت

مَیلِسی = کسی که اهل مجلس و نشست گروهی باشد .

مِندِل = عزیز

میرِه = مرد زندار

مایینِه = دختر





ن :

نون دیندا تَوِه = آخرین نان

نافِرِنگ = فضول ، بی تربیت ، ناجور ، بی فرهنگ

نیشکَو = نصف هر چیزی

نَعلَت = لعنت

نُفتِه = گوشه

نُفتِه خورجین = گوشه خورجین

نُفت = دماغ

نه چینُ نه چُنُ = نه اینطور نه آنطور ، نه مثل این نه مثل آن

ناوَندِه = گلوبند

نَونُم ، نَم = نمی دانم

نا = گردن

ناهادُم = گذاشتم

نیدِرارُم = در نمی آورم ، بیرون نمی آورم

نیلی = مهلت نمی دهی ، صبر نمی کنی

نُرقَه = نقره

نیبو = نمی شود

نَم چه بِلاسی = نمیدانم کیست ، او را نمی شناسم

نَنِیَر = نگه نکن

نه به شادی = اصطلاحی که با شنیدن خبری ناگهانی و غیر قابل انتظار بر زبان جاری می شود .

نقره داغ = حرفهای نیش دار زدن برای آزردن کسی

نِشتین = کسی که دندان های جلوی اش چنان بزرگ است که لبهایش بطور عادی رویهم قرار نمی گیرند .

نِهِنگ = نزدیک

نَرحَیل = قوی هیکل و قدرتمند

نیوِردارِه = بر نمی دارد ، قبول نمی کند ، متحمل نمی شود



نَتَرُم = نمی توانم

نَتَری = نمی توانی

نَتَرِه = نمی تواند

نَتَریم = نمی توانیم

نَتَرین = نمی توانید

نَتَرِن = نمی توانند



نیلُم = به من فرصت نمی دهد

نیلِت = به تو فرصت نمی دهد

نیلِس = به او فرصت نمی دهد

نیلمُون = به ما فرصت نمی دهد

نیلِتُون = به شما فرصت نمی دهد

نیلِسُون = به آنها فرصت نمی دهد



نَرَم = نرفتم

نَرَدی = نرفتی

نَرَد = نرفت

نَرَدیم = نرفتیم

نَرَدین = نرفتید

نَرَدِن = نرفتند



نِیام = نمی آیم

نِیای = نمی آیی

نِیا = نمی آید

نِیاییم = نمی آییم

نِیاین = نمی آیید

نِیان = نمی آیند



نَوَیدُم = نیامدم

نَوَیدی = نیامدی

نَوَید = نیامد

نَوَیدیم = نیامدیم

نَوَیدین = نیامدید

نَوَیدِن = نیامدند



نیشتُم = اجازه و فرصت نمی دادم

نیشتی = اجازه و فرصت نمی دادی

نیشت = اجازه و فرصت نمی داد

نیشتیم = اجازه و فرصت نمی دادیم

نیشتین = اجازه و فرصت نمی دادید

نیشتِن = اجازه و فرصت نمی دادند



نَیدُم = ندیدم

نَیدی = ندیدی

نَید = ندید

نَیدیم = ندیدیم

نَیدین = ندیدید

نَیدِن = ندیدند





و :

وِری زِه ایچُ = از اینجا بلند شو ، نوعی اعتراض به گفتار یا کردار کسی واخراج کردنش از محل

وِری = بلند شو

وِریستا = بلند شد

وِریستا وا کِل = سرپا بلند شد

وازا = اولاد پسر عمو

وابا یَک = با همدیگر

واپُشت نَیای = کاش بر نگردی (نوعی نفرین)

وِری زِ ایچُ = از اینجا بلند شو

وِلات = سرزمین ، محله ، منطقه ، ولایت

وا = باید

واستا = بِایست (فعل امر برای ایستادن)

وِر زدن = زیاد حرف زدن

وِرپیرِست = به قصد گرفتن چیزی فوری پرید

وَر کِردِن = پوشیدن

وَر کُن = بپوش

وِرگَرنِس = او (آن) را برگردان

وِرگَرد = برگرد

ویر = فکر ، یاد

وِرچَردِن = با چهار دست و پا از چیزی (مثل درخت) بالا رفتن

وِرکندِن = پریدن با خوشحالی

وارگِه = منزلگاه

وا نیا = جلودار

وِردار = بردار ، بلند کن

وَرِ چالِه = کنار چاله ، پهلوی چاله

وِرتَکِست = از محل درز دوخت پاره شد .

وُجاق = اجاق

وَشقِه = عطسه

وُلِک دُلِک = تاب بازی

وِری وا پا = بلند شو

وِر چُرِست = حالش بهم خورد

وِرکُلووِستِن = گیر کردن لحظه ای پا به چیزی

وُلات = سرزمین ، محله

وِرتیزگِنی = لگد زد ، چون حیوان باری نیست در هنگام بارگیری ، لگد پرانی می کند .

وَشقِه = عطسه

وَشقِستِن = عطسه کردن



وَشقِستُم = عطسه کردم

وَشقِستی = عطسه کردی

وَشقِست = عطسه کرد

وَشقِستیم = عطسه کردیم

وَشقِستین = عطسه کردید

وَشقِستِن = عطسه کردند



وابیدُم = شدم

وابیدی = شدی

وابید = شد

وابیدیم = شدیم

وابیدین = شُدید

وابیدِن = شدند



وِرحِلاسِستُم = ناراحت شدم ، از چیزی ترسیدم ، ناگهان ترسیدم

وِرحِلاسِستی = ناراحت شدی ، از چیزی ترسیدی ، ناگهان ترسیدی

وِرحِلاسِست = ناراحت شد ، از چیزی ترسید ، ناگهان ترسید

وِرحِلاسِستیم = ناراحت شدیم ، از چیزی ترسیدیم ، ناگهان ترسیدیم

وِرحِلاسِستین = ناراحت شدید ، از چیزی ترسیدید ، ناگهان ترسیدید

وِرحِلاسِستِن = ناراحت شدند ، از چیزی ترسیدند ، ناگهان ترسیدند



وِردِلیکِستُم = از جا پریدم ، به سرعت بلند شدم مثل کسی که بدون اطلاع به بدنش سوزن فرو کنند ، لرزیدم

وِردِلیکِستی = از جا پریدی ، به سرعت بلند شدی مثل کسی که بدون اطلاع به بدنش سوزن فرو کنند ، لرزیدی

وِردِلیکِست = از جا پرید ، به سرعت بلند شد مثل کسی که بدون اطلاع به بدنش سوزن فرو کنند ، لرزید

وِردِلیکِستیم = از جا پریدیم ، به سرعت بلند شدیم مثل کسی که بدون اطلاع به بدنش سوزن فرو کنند ، لرزیدیم

وِردِلیکِستید = از جا پریدید ، به سرعت بلند شدید مثل کسی که بدون اطلاع به بدنش سوزن فرو کنند ، لرزیدید

وِردِلیکِستند = از جا پریدند ، به سرعت بلند شدند مثل کسی که بدون اطلاع به بدنش سوزن فرو کنند ، لرزیدند



وّستُم = افتادم

وَستی = افتادی

وّست = افتاد

وَستیم = افتادیم

وَستین = افتادید

وَستِن = افتادند



وَستُم = افتادم

وَستی = افتادی

وَست = افتاد

وَستیم = افتادیم

وَستین = افتادید

وَستِن = افتادند



وِریستُم = برخیزم ، از جایم بلند شوم

وِریستی = برخیزی ، از جایت بلند شوی

وِریستِ = برخیزد ، از جایش بلند شود

وِریستیم = برخیزیم ، از جایمان بلند شویم

وِریستین = برخیزید ، از جایتان بلند شوید

وِریستِن = برخیزند ، از جایشان بلند شوند



وِرقِتِنیدُم = اسباب و وسائلم را بهم ریختم .

وِرقِتِنیدی = اسباب و وسائلت را بهم ریختی .

وِرقِتِنید = اسباب و وسائلش را بهم ریخت .

وِرقِتِنیدیم = اسباب و وسائلمان را بهم ریختیم .

وِرقِتِنیدین = اسباب و وسائلتان را بهم ریختید .

وِرقِتِنیدِن = اسباب و وسائلشان را بهم ریختند .



وِرُوواهِستُم = تند و ناگهانی بلند شدم

وِرُوواهِستی = تند و ناگهانی بلند شدی

وِرُوواهِست = تند و ناگهانی بلند شد

وِرُوواهِستیم = تند و ناگهانی بلند شدیم

وِرُوواهِستین = تند و ناگهانی بلند شدید

وِرُوواهِستِن = تند و ناگهانی بلند شدند



وِرکَندُم = با خوشحالی پریدم

وِرکَندی = با خوشحالی پریدی

وِرکَند = با خوشحالی پرید

وِرکَندیم = با خوشحالی پریدیم

وِرکَندین = با خوشحالی پریدید

وِرکَندِن = با خوشحالی پریدند



وابام = با من ، همراهم

وابات = با تو ، همراهت

واباس = با او ، همراهش

وابامون = با ما ، همراهمان

واباتون = با شما ، همراهتان

واباسون = با آنها ، همراهشان





ه :

هاردوشکِلِه = تاب بازی

هُوش بریدِه = به کسی گویند که سخن یا عمل نابخردانه را ناگهانی و بر خلاف انتظار اجرا کند .

هَم زُنُو = باز هم ، دوباره

هُمسا = همسایه

هُردُلُنگ = هل دادن کسی

هُوار = آهسته ، آرام

هول هولی یا هول هولَکی = با عجله

هُلِ چاله = خاکستر درون چاله آتش

هُل پیسه = سیاه و سفید

هُف = فُوف ، با دهان فُوت کردن

هُوفِشت = صدای بلند و سریع و ترسناک مثل صدای تند باد

هَی حالو رَو چُنُ = ای آقا برو آنطرف ، نوعی اعتراض و دور کردن فرد مورد نظر

هی حالو کویِه اِری = ای آقا کجا می روی

هُرتُ نِهیو = پرخاش کردن ، توپُ تَشَر ، داد و فریاد

هَرس = اشک

هوش بریده = به کسی گویند که کارهای ناپسند یا غیر معمول انجام می دهد .

هندُونه = هندوانه

هُمدُرُنگ = هم سخن ، هم زبان ،هم صحبت

هَندِست = خندید





ی :

یَ دَم بیل = لحظه ای فرصت بده ، صبر کن ، یک لحظه اجازه بده

یَه بَرق مِنِه تیگِت گیرا = یعنی رعد و برق به پیشانی ات اصابت کند ، نوعی نفرین

یُ = این شی ، این فرد

یُ چِنِ = این چیست ؟

یَواشَکی = بدون آگاهی دیگران

یَواش = آهسته ، آرام

یَزَیناگَه = تند و فوری ، ناگهانی

یارُو = فلانی ، آن فرد

یُرقِه = چهارنعل

یابُو = اسب نر

یَه تُف کُنون = زمان یکبار تف کردن ، بسرعت ، سریع و تند

یَه دَمُون = یک لحظه

یَه دَنَر= یک لحظه

یَه چِرِه = کودکی که مرتب و پی در پی گریه و ناله می کند .